تبلیغات
امیر علی باهوش
سال نو مبارك.........
از همین جا توی همین وبلاگ
برای همه مردم سرزمینم
پسرم و شوهرم
 خانواده پدریم
خانواده شوهرم
دوستای گلم
و مردم شهر و استان و كشورم
برای همه و همه
 آرزوی سلامتی تندرستی ،خوشبختی ،خوشی و روزهای خوب و پر از عشق و امید رو دارم.
ودعا می كنم كه لحظه  لحظه های این روزها براتون پر از خاطره های خوب و خوش باشه.
انشااله هر جا كه هستید سلامت و تندرست باشید.(الهی آمین)
انشااله كه سایه پدر و مادر بالای سر همه مون باشه و همیشه و درهمه حال زیر سایه حق سلامت، تندرست، موفق و خوش وخرم باشند.(الهی آمین)
انشااله كه دعای پدر و مادرها بدرقه راه همه ماها باشه.(الهی آمین)
انشااله كه همه مریض ها تو این سال جدید شفا پیدا كنند و در كنار خانواده خوب و خوش و خرم باشند.(الهی آمین)
انشااله كه بچه هامون در زیر سایه حق سلامت و تندرست و موفق باشند.(الهی آمین)
به امید روزهایی پر از خوبی و خوشی پر از سلامتی
دراین سال جدید برای همه پدر ومادرها
همه مردم سرزمین
ودوستای خوبم

[ چهارشنبه 9 فروردین 1396 ] [ 11:09 ق.ظ ] [ مامان امیرعلی ] [ نظرات () ]
حال و هوای این روزای من..........
 اول از همه سلام
عیدتون مبارك
سالی پر از خوشی و سلامتی و تندرستی و آرزوهای خوب براتون آرزمندم
من تا ثانیه های نزدیك به عید شدن همش كار داشتم
ولی خوب الحمداله كارهای خونه تموم شد و نزدیك به دقایق نزدیك به تحویل سال جدید بود كه ماهم جمع و جور كردیم و نشستم برای دعا قبل از لحظه تحویل سال نو برای همه.
بعد از اون هم زدیم بیرون و رفتیم تو شهر بعدشم كه شام خونه خواهرم دعوت شدیم. بعد از شام برگشتیم خونه و خونه موندیم تا فردا ظهر. واسه نهار رفتیم خونه خواهر شوهر و بعدشم یه سری رفتیم خونه برادر شوهر كوچیك و بعد از اون تا شب خونه بقیه برادر شوهرام بجز یكیشون.
فردا نهار هم خونه بابام اینا دعوت بودیم ....
بعدازظهر برگشتیم خونه كه جاریم (ع.ف) زنگ زد و اومدن خونمون . یه شام سبكی خوردیم و گفت بریم خونه اون یكی برادر شوهرم كه نرفتیم...اینجا بود كه من نمی دونستم چكار كنم من ازشون دلخوری داشتم و اصلا نمی رفتم...
ولی وقتی برای جاریم تعریف كردم ازم خواهش كرد باهاش برم و بعد از كلی صحبت كردن و ... مجبور شدم برم.
اون شب هم رفتیم اونجا....
وقتی رفتیم تا  جاریم (ف.ا)نه اینكه بارداره و چندتا سقط هم قبلا داشته كلا استراحت مطلقه....
دیگه برادر شوهرم خودش پذیرایی كرد بهمراه جاریم(ع.ف)... من هم فقط نشسته بودم (دیگه خوب من تازه بعد از چندماه رفته بودم خونشون) پای صحبت های جاریم(ف.ا).
بعد از كلی صحبت نوبت رسید به انتخاب نام واسه بچش كه دختره.
امیر علی اینقدر اسمهای عجیب و غریب انتخاب می كرد نه اینكه مدام برنامه كودك می بینه از اسم های اونا استفاده می كرد.
بهش می گفت آنا یا السانا...
جاریم(ف.ا) كه یه خرده من و من كرد امیر علی هم شروع كرد به گفتن اسامی تو برنامه كودك ها...می گفت اگه اونا خوب نیست ، پس تام و جری خوبه، یا بابا لنگ دراز،جودی ابت، پلنگ صورتی ، گل نمك و... هزار و یك اسم جورواجور
اون شب كلی به این اسم ها خندیدم.
فرداشب هم خونه بردارم دعوت شدیم و اونجا بودیم.....
بعد از اون شب كه برگشتیم  ....دیگه خونه موندیم تا اینكه خانواده پدرم و خواهرام و برادرم اومده خونمون....

...البته ناگفته نماند ما كلا تا الان كه 96/1/9 هست كلا مسافرت نرفتیم و فقط خونه موندیم و من هم از 96/1/5 اومدم سركار...
البته روز اولی كه اومدم سركار اینقدر فضای اداره و اتاقم سرد بود كه با اجازه تون ما یه سرمایی خوردیم نه اینطور .
البته بدون سرفه و عطسه ... فقط و فقط گلو درد و گوش درد زیاد دارم.
فعلا هم كه سركارم و تقریبا كارهام تمومه....

خوش باشید و خرم.....

انشااله كه امسال سالی پر از خوبی و خوشی و سلامتی و تندرستی باشه برای همه .الهی آمین

[ چهارشنبه 9 فروردین 1396 ] [ 10:49 ق.ظ ] [ مامان امیرعلی ] [ نظرات () ]
دوستای خوب و بزرگوارم
من تا مدت پیش خیلی گرفتار بودم و اصلا نمی تونستم به هیچ چیز و هیچ كاری فكر كنم. وعین واقعیت نتونستم به وبلاگ خیلی از دوستان سر بزنم.
ولی خوب یه مدتی هست كه سر می زنم و شاید نتونم پیام بزارم . چون حقیقت امر آخر ساله و خیلی تو محل كارم سرم شلوغه ، تا می رم خونه همه كارم شده رسیدگی به كارهای خونه و مرور درسهای امیرعلی ، نه اینكه مدتی بود اصلا نتونسته بودم با امیرعلی درساشو كار كنم یه خورده تو حروف الفبا لنگ می زد . كه الحمداله الان خیلی عالی شده،

این پیام رو برای دوستام می ذارم كه بدونن من شاید براشون تو وبلاگهاشون پیام نزارم . اما بهشون سرم می زنم و خیلی خوشحال كه همچین دوستایی رو دارم .
در تمامی مراحل  زندگی سرافراز و سربلند و خوشبخت و موفق باشید.



خدا یار و یاور همه ماها باشه. الهی آمین

[ چهارشنبه 11 اسفند 1395 ] [ 01:51 ب.ظ ] [ مامان امیرعلی ] [ نظرات () ]
وفاداری
آیا می دانستید:

وفاداری یك زن ،زمانی معلوم می شود كه مردش هیچ نداشته باشد

و وفاداری یه مرد زمانی معلوم می شود كه همه چیز داشته باشد



عین واقعیته مگه نه

[ چهارشنبه 11 اسفند 1395 ] [ 01:45 ب.ظ ] [ مامان امیرعلی ] [ نظرات () ]
یه دعا
خدایا
به رحمت امروز و ایام فاطمیه
خودت نگهدار
همه مادرها باش
تا كه حال  و هوای هیچ خانه ای
زمستانی و سرد نگردد.

الهی آمین

[ چهارشنبه 11 اسفند 1395 ] [ 01:42 ب.ظ ] [ مامان امیرعلی ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : این روزا........
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ شنبه 16 بهمن 1395 ] [ 12:41 ب.ظ ] [ مامان امیرعلی ] [ نظرات () ]
یهویی........

همیشه و در همه حال:


صلوات

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم





[ دوشنبه 4 بهمن 1395 ] [ 10:34 ق.ظ ] [ مامان امیرعلی ] [ نظرات () ]
حرف این روزا..........

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
                         ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود
  گر نرفتی خانه ش تا زنده بود
                         خانه صاحب عزا تا صبح خوابیدن چه سود؟


[ دوشنبه 4 بهمن 1395 ] [ 10:29 ق.ظ ] [ مامان امیرعلی ] [ نظرات () ]
عجب رسمیه رسم زمونه
18 دی ماه 1395

عجب روزی بود .........

هنوز هم كه هنوزه تقویم رو كه نگاه می كنم اشك تو چشمام جا نمیشه.....
تقریبا ساعت 11 شب بود شاید هم از 11 گذشته بود نمی دونم خودم اونقدر بدحال بودم كه ساعت یادم رو نیست...
فقط یه تلفن به مامانم و تغییر حال و هوای اون باعث شد بفهمم اتفاق بدی افتاده....
و  متوجه شدم اون تماس از طرف شوهرم بوده و اینكه پدر شوهرم (حاج سید موسی) دنیا رو برای همیشه ترك كرده......
ترك كرده
ترك كرده
وچه دردناكه ،لحظه وداع از پدرشوهری كه تو این چندسالی كه من ازدواج كردم بجز خوبی و دلسوزی و مهربونی چیزی ازش ندیدم..
شوهرم تنها تو بیمارستان پیشش بود و برای اكوی قلب آماده ش كرده بود و اونو به اتاق برده بود و بعد از چند دقیقه متوجه شد كه دیگه ...............( كلا از جمعه بعدازظهر تا شنبه شب بستری بود و چه زود با این دنیا وداع كرد)
می دونید من این وسط حتی از خ ش و بقیه هم عروسهام بیشتر درد می كشم ...می دونید چرا .....چون  خونه (مرحوم حاج سید موسی) روبروی خونه ماست و ما هم همسایه بودیم و اون كوچه و اون خونه و .... همش یاد و خاطر اون رو برام زنده می كنه....
چه آسون و چه زود پر كشیدی
چه زود رخت بر بستی و رفتی
پر از بغضم پر از
فریاد 
پر از دردم پر از گریه


خدایش بیامرزد.........

پی نوشت 1:
عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

پی نوشت 2:
این روزها واقعا متوجه این جمله شدم كه:
آدم ها به اندازه غم هایشان پیر می شوند، نه به اندازه سن شان





[ دوشنبه 4 بهمن 1395 ] [ 09:59 ق.ظ ] [ مامان امیرعلی ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
صفحات وب