تبلیغات
امیر علی باهوش - دلنوشته....
دلنوشته....
  چند روز پیش كه بدحال شدم كلا خونه بابام موندم تا پنج شنبه بعدازظهر كه یه خرده بهتر شدم...
پنج شنبه اومدم  رفتم  خونه خواهرم خیلی وقت بود بهش  سر نزده بودم . چون اون با خانواده شوهرش زندگی می كنه خونشون هم كوچیكه نمیشه زیاد رفت.
الان دارن به امید خدا خونه خودشون رو می سازن ، منم رفتم یه سر زدم و گفتم اگه كمكی از دستم برمیاد حتما بگه...
بعداز یه دوساعتی رفتم خانه كارگر ثبت نام كردم  و از اونور با امیرعلی رفتیم باشگاه امیرعلی رو كونگ فو ثبت نام كردم و خودم هم رقص ثبت نام كردم كه ساعتش با ساعت كلاسی امیرعلی هماهنگ باشه.
متاسفانه امیرعلی بعلت اینكه كلا تو خونه است و یا تو فضای مهد و زیاد پیاده روی نداره اون روز منو خیلی اذیت كرد همش می گفت خستمه خستمه .......
منم چون تو روز عید فطر جشن عقد دختر دایی مه باید حتما یه پارچه خوب برای لباس (لباس محلی) انتخاب می كردم . مجبور شدم براش از سوپری خرید كردم كه حداقل با اونا سرگرم باشه و راه بره و نگه خستمه و رفتم چندین مغازه و چندین پارچه رو فعلا انتخاب كردم 
كه عكسشون روبراتون می ذارم فعلا موندم كدوم رو بخرم . من كلا تو خرید خیلی كندم اصلا نمی تونم انتخاب كنم اینقدر انتخاب برام سخته كه حتی موقع خرید عروسیم ،شوهرم كلا از پا افتاد....
بعد از اون رفتم خونه و فرداش هم لباس پوشیدم كه با هم عروسام بریم مراسم یه جوونی كه  خودكشی كرده بود.( از اقوام شوهرمه). ولی من نمی دونم چرا ؟؟؟؟! 
به گفته خیلی ها مثل اینكه عاشق شده بوده و خانواده ش قبول نكردن با اون دختره وصلت كنه (الله اعلم) من هم شنیدم دقیقا نمی دونم.
بعد دیدیم گفتن هنوز مادر پسره قبول نكرده گفته دستگاه تنفسی وصل باشه شاید تا چند روز دیگه معجزه ای بشه .... البته قرار بود كه دیروز اعضاش اهدا بشه كه فعلا مادره قبول نكرده گفته فعلا دست نگه دارن. شاید فرجی شد.
خدا دل هیچ مادری رو اینجور نلرزونه . خدایا بحق این ماه عزیز این مادر رو با خبر سلامتی بچه ش شاد كن.


[ شنبه 12 تیر 1395 ] [ 08:24 ق.ظ ] [ مامان امیرعلی ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب