تبلیغات
امیر علی باهوش - خاطرات خیس 3
خاطرات خیس 3
بعد از دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی ..........
سال اول كه امتحان دادم دانشگاه آزاد شهر گلستان مهندس صنایع غذایی قبول شدم.
ولی بخاطر مسافت زیاد دیگه خانواده راضی نشدند و منم بعد از كلی گریه قبول كردم...
 حدود چندماهی رفتم تو فیزیوتراپی كار كردم و بعدش نموندم ... رفتم كلاسها كامپیوتر  و سعی كردم خیلی خوب یاد بگیریم.
بعدش رفتم تو یه شركت خدمات كامپیوتری مشغول بكار شدم  حدود 3 سالی تو شركت كار كردم  و بعدش یكی از خانم های كه قدیما تو شركت كامپیوتری كار می كرد و بعضی مواقع رفت و آمد داشت البته ایشون دیگه كارمند میراث فرهنگی بودند اومد و به من گفت كه اداره كار نیرو می خواد مداركت رو بردار و برو ثبت نام كن .
ما هم رفتیم ثبت نام كردیم.
اون موقع دیپلم داشتم . اكثر كسانی كه اومده بودند ثبت نام كرده بودند لیسانس و حتی فوق لیسانس بودند...
تا اینكه روز امتحان شد و از بین 25 نفر شركت كننده كه بیشتر خانم بودند تا آقا ، ما هم امتحان دادیم  وگفتند كه خودشون نتیجه رو اطلاع می دن.
یه روز صبح بعد از نماز طبق عادت هر روز دعای عهد رو می خوندم و دعا می كردم كه تو این امتحان قبول شم. 
كه چیزی نگذشت تلفن زنگ خورد بهم گفتن بیا اداره(سال86) 
من رفتم و اونجا تو اتاق حراست، باهام صحبت كردن و گفتن كه قبول شدی و از الان كارت رو شروع كن.
ولی بعد از اون خیلی ها اومدن شكایت كردن كه با پارتی اومده و اینكه دیپلم داره و... 
خلاصه مدیركل دوباره از من امتحان كامپیوتر گرفت و بعد از امتحان هركسی می رفت شكایت می كرد و با ناراحتی ردش می كرد و می گفت كه این خانم حقش بوده.
حتی تو مطب دكتر و بازار هم اگه كسی از اون شركت كننده ها منو می دید یه جوری نگاه می كردند كه كلا قلبم از كار می افتاد. (ولی تا یادم نرفته من حتی تو استفاده از كامپیوتر برای كارهای دفتری و نامه نگاری از خود كارمندهای اداره هم سریعتر بودم وخیلی ازم راضی بودند)
دیگه بالاخره من رفتم سركار و حدود شش ماه اول حقوقم به تاخیر افتاد و بعدش یكجا حقوقم رو گرفتم و رفتم برای كل خانواده خرید كردم  و كلی كمك خرج بابام شدم.
البته همون سال كه تو اداره كار قبول شدم، دانشگاه هم رشته حقوق قبول شدم كه البته خانواده م  و دوستان گفتن كار بهتر تا درس برو سركار، از اون ور می تونی بعد از مدتی درس رو ادامه بدی.
دیگه اینقدر خوشحال بودم كه سركارم و اونم كار دولتی كه نگو و نپرس....
من كلا اوایل دو شیفت می رفتم و خیلی كار می كردم حتی بیشتر مواقع نهار و شامم یكی می شد.(واین باعث شد كه الان من دچار ریفلاكس و ورم معده و.. شدم)
 سال 87 بود كه من رشته حسابداری  قبول شدم و درس خوندم.
درس خوندن با كار همزمان خیلی سختی داره و من خیلی سختی كشیدیم ولی خوب نمره های عالی می گرفتم. و این خودش تمام خستگی رو از تنم دور می كرد.
اواسط سال 87   بود كه چند نفر از فرزندان شهدا رو بكار گرفتند و چندتا خانم اومدند اونجا سركار و من خیلی با اونا صمیمی شدم.
كار كردن خیلی دوست داشتم من كلا تو همه قسمت های اداره كار با نرم افزارهای مربوط به اون واحد رو انجام دادم . خیلی هم از من راضی بودند.



دل نوشت1:
خدا جون ازت ممنون بخاطر همه چیز 

دل نوشت2:
همیشه اعتقاد داشتم و دارم به اینكه یاد خدا و ذكر خدا باعث می شه تو همه موقعیت ها موفق و سربلند باشیم.
 پس یادتون نره هركسی خوشبختی، سلامتی،تندرستی ،روزی حلال می خواد باید همیشه و همه جا از یاد خدا غافل نباشه.

[ سه شنبه 15 تیر 1395 ] [ 11:27 ق.ظ ] [ مامان امیرعلی ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب