تبلیغات
امیر علی باهوش - دلنوشته....
دلنوشته....
  سلام  من چند روز نبودم كلی دلم برای همه تنگ شده بود...........
از روز سه شنبه درگیر رفت و آمد پیش خیاط برای  لباسم بودم ، و رفتم خرید یه سری وسایل و بعدشم كه شب رفتیم خونه برادر شوهرم شام....
راستی من و هم عروسام یه گروه داریم كه تو اون گروه برای هم روزانه پیام می فرستیم روز سه شنبه ظهر بود كه دیدم گفتگو هاشون زیاد شده دارن می گن كه من فعال نیستم و شام بیان خونمون ....
منم گفتم كه در خدمتتونم اما مثل اینكه سه چهارماهی میشه خونه اون یكی برادر شوهر نرفتیم ....
دیگه جاتون خالی شام افتادیم خونه برادر شوهرم و هم عروسم هم گفت من غذا درست می كنم و منتظر شماها هستم.البته من تو خصوصی براش نوشتم كه اینا حرفها جهت شوخی بوده.
دیگه بعدازظهر من فكر نمی كردم اون شام درست كرده باشه ولی خوب رفته بود خونه و شام درست كرده بود و شب ما همگی (ما بهمراه دوتا برادر شوهر دیگه م)رفتیم خونشون....
شام خوردیم و بعدشم و چای و میوه و ساعت یك شب اونجا بودیم .....
خیلی خوش گذشت كلی خندیدیم...........
ولی شب كه برگشتیم خونه امیر كلی سرفه می كرد و البته بیشتر بعلت این بود كه صبح تو حیاط خونه عموش با آب سرد ،آب بازی كرده بود....
یه مقدار شربت بهش دادم و خوابید ....
البته تا صبح خودم كلی بیدار شدم و نگاش كردم .... 

[ شنبه 19 تیر 1395 ] [ 07:35 ق.ظ ] [ مامان امیرعلی ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب