تبلیغات
امیر علی باهوش - دلنوشته....
دلنوشته....

دیروز با كلی زحمت بعد از شیفت كاری رفتم خونه و برای امیرعلی گل پسرم ،عمرم ،نفسم همه چیز رو آماده كردم 
یه جشن ساده گرفتم 
البته خیلی هم سرم شلوغ بود درحدی كه حتی نتونستم یه عكسی بگیرم.
تا ساعت 2شب هم بیدار بودم و از انور دیر اومدم سركار.
وای كه چه شیرین زبونه این امیرعلی من(ماشااله).
بعد از رفتن مهمونا كادوهاشو آورده بود و به باباش نشون می داد
باباش بهش گفت پولات بده تا بریزم تو حسابت گفت نه لپ تاپ می خواهم،اونوقت از اونور صورتش به من چشمك می زد یعنی داره باباشو سركار می ذاره،  
الهی من بگردم،الهی الهی 




[ یکشنبه 3 مرداد 1395 ] [ 09:28 ق.ظ ] [ مامان امیرعلی ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب