تبلیغات
امیر علی باهوش - خاطرات خیس......
خاطرات خیس......
نمی دونم از كجا شروع كنم............خیلی این روزا خسته شدم
دقیقا از 18 مردادماه ساعت فكر كنم ده صبح بود كه رئیس كارگزینی زنگ زد گفت آماده شود بریم استانداری......
منم رفتم ...
وای فرداشم كلا استانداری بودم ....ما ای چند رو ز تو سامانه ارتباطات مردم و دولت بودیم .
از روز 20مرداد تا 30 مرداد ماموریت داشتیم برای پاسخگویی به نامه های مردم در سفر ریاست محترم جمهوری و هیات همراه.
این چند روز خیلی خوب بود ...پای حرف دل مردم نشستن...انشااله كه مشكلات همه مردم حل بشه
علت نبودنم تو این مدت فقط همین بود كه بصورت كامل درگیر بودم از صبح ساعت7تا بعدازظهر ساعت4 بعدشم كه از خستگی نای بیدار موندن هم نداشتم 
كلا از شدت خستگی وبی خوابی بیهوش می شدم .
قرار شده از نیروهای فعال تشكر ویژه بشه همراه با كادو ، منم یكی از نیروهای فعال بودم ...
خیلی از كلاسهامو نرفتم حتی نتونستم پسرم رو هم سر كلاسهاش ببرم.
تازه دو روز آخر كلا بدحال شده بودم ، واسه اینكه اینقدر كار زیاد بود كه ساعت غذام بهم ریخته بود.
اینقدر دوست داشتم امیرعلی رو ببرم  سركار خودشم خیلی دوست داشت ، ولی باباش نذاشت می گفت اونجا خیلی كار داریت ، 
بعدشم اونجا كه جای بچه نیست... 
دوست داشتم از عكسهایی كه اونجا گرفته بودم بذارم  فضای عالی داشت ولی خوب نمیشه،یعنی فكر كنم درست نباشه چون بیشتر گروهی هستن.....
یه خوبی دیگه ای هم كه اونجا داشت این بود كه تو شیفتهایی كه من بودم هر شیفت160نفر بود كه با خیلی آشنا شدم نمی گم با 160 نفر تو هر شیفت دوست شدم یا آشنا ولی با خیلی ها آشنا و دوست شدم كه خیلی خیلی خوشحالم...
فضای صمیمی اون محیط تمام سختی كار رو از جسمت بیرون می كرد.






دل نوشت1:
 خیلی زیبا بود: یه استقبال عالی، یه حضور سبز از مردم استانم

دل نوشت2:
من عاشق ایرانم، ذره ذره ی خاك كشورم رو دوست دارم
همیشه جاودان بمانی ای ایران

[ یکشنبه 31 مرداد 1395 ] [ 09:15 ق.ظ ] [ مامان امیرعلی ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب