تبلیغات
امیر علی باهوش - بی مسئولیتی یا بی احتیاطی
بی مسئولیتی یا بی احتیاطی

روز دوشنبه 19 مهر خونه بودم وامیرعلی رو آماده كردم كه بره مدرسه، بهم گفت مامان تو چرا نمی ری سر كار ، منم بهش گفتم می خوام برات یه نهار خوب درست كنم تا بیای بعدش می رم سركار ، ظهر برادر شوهرم (س.ع.س)رفت دنبال امیر علی كه از مدرسه تعطیل میشه با خودش بیارش خونه، منم چون نمی تونستم زیاد سرپا وایسم یه استامبولی پلو عجله ای بار گذاشتم برا امیرعلی.
مدرسه ساعت 11:30 پیش دبستانی ها رو تعطیل می كنه ،ساعت 12:30 هم عروسم تماس می گیره میگه معلم امیر گفته كه  امروز خیلی شیطنت كرده و انرژی بالایی داشته تو مدرسه افتاده .برادر شوهرم براش كار پیش میاد امیر رو می بره پیش باباش و ساعت 13:30 امیرعلی بالاخره رسید خونه ، شاید باورتون نشه من با دیدن صورت امیرعلی كلا لال شده بودم، داشتم با تلفن با همكارم حرف می زدم كه اومد تو اتاق و شوهرم هم خیلی عصبانی بود و می گفت كه چرا مدرسش زنگ نزدن چرا یخ نذاشتن روش و ....
ما هم یخ گذاشتیم ولی فاید نداشت پسرم بعدازظهر از درد بخودش می پیچید ، سریع با شوهرم بردیمش دكتر تا همه جا تعطیله بردیمش اورژانس و ازش عكس گرفتن و گفتن كه استخوانش مشكل نداره ..همین و بس هیچ دارویی ندادن فقط گفتن اگه درد داشت استامینوفن بهش بده.
منم با مدیر و معلم تماس گرفتم .  هر لحظه یه چیزی می گفتن یا می گفتن پیشش بودیم یا می گفتن با صداش اومدیم بیرون و.....

كلا مثل اینكه اون روز به احتمال99 درصد همه تو دفتر نشسته بودن و بچه های پیش دبستانی تو حیاط و اینكه تو یه گوشه از حیاط یه شیر آب بوده كه دختره كه دنبال امیر علی دویده امیر برگشته ببینه هنوز پشت سرش كه باعث شده جلوش نبینه و بیفته و باصورت بخوره به شیر آب،( اصلا حرف زدن و نوشتن در موردش باعث میشه كلا بدنم یخ كنه) ، با اجازه تون ساعت 8:30صبح افتاده تا ظهر اصلاً اطلاع هم ندادن، میگم چطور اطلاع ندادین مگه خودش گفت نمی خواد . بهش گفتیم بریم دكتر گفت نمی خواد، آخه مگه بچه 5ساله این چیزا رو متوجه میشه ، تو رو خدا یكی بگه اینا رو چه حسابی اینقدر آروم و ریلكس بودن و اصلا براشون مهم نبوده، تازه شب كه شد معلمش چندین بار پیام داده گفته كه هی هر لحظه تصویرش میاد تو ذهنم ، و دارم دیوونه میشم. می گفت اینقدر ناراحتم كه بجز این صحنه و این بچه هیچی جلو چشمم نمیاد.

بعد از چند روز تعطیلات شنبه رفتم مدرسه، بردمشون زیر سوال و كلی حرف بارشون كرد از بس این چند روز داغون بودم و داغونتر شدم.(باورتون نمیشه هر كدوم از اونا یه چیزی می گفتن كه اصلا با هم همخونی نداشت). اون موقع دیگه مطمئن شدم كه هیشكی تو حیاط نوده و بچه ها تنها بودن......

كلی معذرت خواهی كردن و گفتن كه از این به بعد بالا سرشون تكون نمی خوریم و....

امیرعلی هنوز با گذشت 15روز هنوزم رو گونش چندین لكه سیاه كه سفت شده وجود داره كه می خوام بعدازظهر پیش دكتر ببرمش خیلی سفت و دردناك شده .....انشااله كه  خوب بشه . به امید خدا.

عكسهای امیرعلی تو ادامه مطلب...........

 

 این عكس مربوط به روز اولیه كه افتاده بود





 هر روز بدتر و بدتر می شد



[ سه شنبه 4 آبان 1395 ] [ 01:37 ب.ظ ] [ مامان امیرعلی ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب