تبلیغات
امیر علی باهوش - عجب رسمیه رسم زمونه
عجب رسمیه رسم زمونه
18 دی ماه 1395

عجب روزی بود .........

هنوز هم كه هنوزه تقویم رو كه نگاه می كنم اشك تو چشمام جا نمیشه.....
تقریبا ساعت 11 شب بود شاید هم از 11 گذشته بود نمی دونم خودم اونقدر بدحال بودم كه ساعت یادم رو نیست...
فقط یه تلفن به مامانم و تغییر حال و هوای اون باعث شد بفهمم اتفاق بدی افتاده....
و  متوجه شدم اون تماس از طرف شوهرم بوده و اینكه پدر شوهرم (حاج سید موسی) دنیا رو برای همیشه ترك كرده......
ترك كرده
ترك كرده
وچه دردناكه ،لحظه وداع از پدرشوهری كه تو این چندسالی كه من ازدواج كردم بجز خوبی و دلسوزی و مهربونی چیزی ازش ندیدم..
شوهرم تنها تو بیمارستان پیشش بود و برای اكوی قلب آماده ش كرده بود و اونو به اتاق برده بود و بعد از چند دقیقه متوجه شد كه دیگه ...............( كلا از جمعه بعدازظهر تا شنبه شب بستری بود و چه زود با این دنیا وداع كرد)
می دونید من این وسط حتی از خ ش و بقیه هم عروسهام بیشتر درد می كشم ...می دونید چرا .....چون  خونه (مرحوم حاج سید موسی) روبروی خونه ماست و ما هم همسایه بودیم و اون كوچه و اون خونه و .... همش یاد و خاطر اون رو برام زنده می كنه....
چه آسون و چه زود پر كشیدی
چه زود رخت بر بستی و رفتی
پر از بغضم پر از
فریاد 
پر از دردم پر از گریه


خدایش بیامرزد.........

پی نوشت 1:
عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

پی نوشت 2:
این روزها واقعا متوجه این جمله شدم كه:
آدم ها به اندازه غم هایشان پیر می شوند، نه به اندازه سن شان





[ دوشنبه 4 بهمن 1395 ] [ 09:59 ق.ظ ] [ مامان امیرعلی ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب